تبليغاتX
.

.

منوی اصلی

آرشیو مطالب

لینکستان

ساعت

امکانات

free counters



نوای آسمانی اید از گلبانگ رود امشب
بیا ساقی که رفت از دل غم بود و نبود امشب

فراز چرخ نیلی ناله مستانه ای دارد
دل از بام فلک دیگر نمی اید فرود امشب

که بود آن آهوی وحشی چه بود آن سایه مژگان ؟
که تاب از من ستاد امروز و خواب از من ربود امشب

بیاد غنچه خاموش او سر در گریبانم
ندارم با نسیم گل سر گفت و شنود امشب

ز بس بر تربت صائب عنان گریه سر دادم
رهی از چشمه چشم خجل شد زنده رود امشب

شاعر> رهی معیری


نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: سه شنبه دهم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

صبح است ساقيا قدحي پرشراب کن
دور فلـک درنـگ ندارد شتاب کـن

زان پيشتر که عالـم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلـگون خراب کـن

خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش مي‌طلبي ترک خواب کن

روزي کـه چرخ از گِل ِ ما کوزه‌ها کـند
زنـهار کاسـه سر ما پر شراب کـن

کار صواب باده پرستي سـت حافـظا
برخيز و عزم جزم بـه کار صواب کـن


نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم
و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم

مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی
ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم "

اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...
جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم

تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود
گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم

تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب

برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم "

شاعر ....سامان احتشامی

نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: شنبه نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀


خیال روی تو را گل به خواب می بیند
ستاره خواب هزار آفتاب می بیند

نسیم موی تو را آفتاب می بوید
حریم وصل تو را ماهتاب می بیند

ز باغ آینه بوی بهار می آید
کدام غنچه نشکفته خواب می بیند

میان شاخه بازوی تو ز تو دورم
پرنده ام که گلی را در آب می بیند

کسی که نقش دو عالم ز خط ساغر خواند
بقای عمر مرا در شراب می بیند

ز بال سوخته ی عندلیب، دانستم
هر آنکه از تو جدا شد، عذاب می بیند

ستم مکن که ستمگر همیشه در بیمد
عقوبتی است – که روز حساب می بیند

چنان خراب تو گشتم، هر چه بادا باد
که دل "عمارت می" هم خراب می بیند
شاعر.محمد معلم

نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: شنبه هجدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀


در آسمان غزل عاشقانه بال زدم

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم
شاعر..  سید حمید برقعی

نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: شنبه یازدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

از فیض نسیمی خوش صد غنچۀ گل وا شد
گلزار پر از گل گشت آفاق مصفّا شد

باد سحری برخاست تا مژده وصل آرد
بلبل به نوا آمد دلداده و شیدا شد

هان موسم رضوان شد عید آمد و عید آمد
خورشید پدید آمد اسرار هویدا شد

باغ و چمن و بستان شور دگری بگرفت
رخسار گل نرگس به به که چه زیبا شد

از بادۀ وصل او ساقی می گُلگون زد
تا چشم سیه مستش چون نرگش شهلا شد

قمری به نوا آمد آوای طرب سر داد
از هلهلۀ شادی افلاک فرح زا شد

ای عاشق دلخسته برخیز و تماشا کن
کان شاهد ربّانی چون ماه فریبا شد

ای منتظر رحمت آن پرده نشین آمد
گر طالب دیداری اسباب مهیّا شد

ای دیده به خود باز آ در خواب مرو زین پس
هنگامۀ گل بنگر هنگام تماشا شد

فرخنده بود این یوم بر گوی مبارک باد
کان طایر ربّانی در نغمه و آوا شد

از موهبت رویش گل خنده به بستان زد
سرو چمن از فیضش آزاده و رعنا شد

کی"سرکش" خونین دل از خویش خبر دارد
چون محو تماشای آن یار دلارا شد


شاعر جناب هوشنگ روحانی "سرکش"
نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀


ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جزبه همان ره که توام راه نمایی


همه در کاه تو جویم همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که به توحید سزایی


توحکیمی توعظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنایی


نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی


همه عزی و جلالی همه علمی و یقیینی

همه نوری و سروری همه جودی و جزایی


همه غیبی تو بدانی،همه عیبی تو بپوشی

همه بیشی توبکاهی،همه کمی‌توفزایی


لب ودندان سنایی همه توحید توگوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی


حکیم سنایی غزنوی


نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت


راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت


هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت


بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت


بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت


راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت


آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت


غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت


شا عر ... سعدی

نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀


نویسنده: نسیمه ׀ تاریخ: سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

درباره وبلاگ

نام نسیمه : شاعر نیستم اما با شعر زندگی می کنم و شاعران خوب را دوست دارم. این روزنه را به روی دوستان، برای رهایی از حصار تنهایی لحظه های دلتنگی ام کشوده ام...


لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to tlooekhorshid.Blogfa.com / Theme by: iTheme

.picup { border-left: 1px solid #5A5A5A; border-right: 1px solid #5A5A5A;