تـا کــی بـه تمنـــــای وصـال تــو یگانــه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه؟
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه؟ ای تیـر غمـت را دل عشـاق نشــانـه!
( (جمعی بـه تـو مشغول و تـو غایت ز میانه))
رفتـم بـه در صـومعـه ی عـابـد و زاهــد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکـده رهـبانـم و در صـومعه عابـد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
( (یعنـی که تـو را می طلبم خانه بـه خانـه))
آن دم که عـزیـزان بـــرونـدی پی هــر کار زاهد به سوی مسجد و من جانب خمار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار من یــار طلب کردم و او جلـوه گر یار
(( او خانه همی جوید و من صاحب خانه ))
هر درکه زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پـرتـو کاشـانـه تویی تـو
در میکـده و دیـر که جـانـانه تویی تـو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تـو
(( مقصـود تــویـی کعبـه و بتخانــه بهـانــه))
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید پـروانـه در آتـش شد و اسرار عیـان دید
عارف صفت روی تو درپیر و جوان دیـد یعنی همه جا عکس رخ یـار توان دیـد
( (دیـوانـه نیم من که روم خانـه بـه خانـه)) عـاقـل بـه قـوانیـن خرد راه تـو پــویـــد دیـوانـه بـرون از همـه آییـن تـو جـویــد
تا غنچه ی بشکفته ی ای باغ که بوید؟ هر کس به زبانی صفت و حمد تـوگویـد
( (بلبـل بـه غزل خوانی و قمـری بـه ترانـه ))
شـاعر»» شیـخ بهـائـی
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط نسیمه
|
بـه بــاغ بـلبـل از ایـن پـس نــوای مـا گـویــد
حـدیــث عشـق شکـرریــز جـان فــزا گـویـــد
بـه بــاغ بـلبـل از ایـن پـس نــوای مـا گـویــد
حـدیــث عشـق شکـرریـز جـان فـزا گـویــد
اگــــر ز رنـــــــگ رخ یــــار مــــا خبـــر دارد
ز لالــه زار و ز نسـریــن و گل چـرا گـویــد
ز راه غیـــرت گـویــد کــه تــا بپــوشــــانـــد
رهـا کنـد سـر چشمـه حـدیـث پـا گـویــد
کـه پـاره پـاره بـه تـدریــج ذره کــه گـــردد
فنــا شـود کــه اگـر تنــد و بـر ولا گـویــــد
کهـی که ذره بــود پیش او دو صد که قاف
دوان دوان شــود آن دم کـه او بیـا گـویــد
چــو گــوش کـوه شنیـد آن بیـای فــرخ او
بــه ســر بیـایــد و لبیــک را دو تـا گــویــد
بــه حـق گلشـن اقبـال کانـدر او مستـی
چــو گل خمـوش کـه تـا بلبلـت ثنـا گـویــد
شــاعـر »»» مـو لا نـ
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم
نـوروز چنیـن بـاران بـاریده مبارک بـاد
از دل پــرخـون بـلبـل كـي خبـر دارد بهــــارهر طرف چون لاله صد خونين جگر دارد بهار
از قماش پيرهن، غافل ز يوسـف گشته اند شكـوه هـا از مــردم كـوتـه نظـر دارد بهـــار
خواب آسايش كجا آيـد به چشـم سيمتـنهمچـو بوي گل، عزيزي در سفر دارد بهــار
هـر زبان سبـزه او تـرجمـــان ديگـري استاز خميــر خاكيـان، يكسر خبــر دارد بهـــار
نـالــه بـلبـل كجـا از خـواب بيــدارش كنــد.بالـش نــرمي كه از گل، زيـر سر دارد بهـار بسكـه مي نـالد ز شوق عالم بالا به خود.. خاك را نـزديك شد از جـاي بـر دارد بهـار
شـاعر»» صائب تبریـزی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط نسیمه
|
داری خبــر كـه از دل و جـان ميپـرستمـت مــاننــد بــت پـرسـت بتــان ميپـرستمــت
دنيــا و ديـــن مـن همـه بـربـاد داده ئـــی بـاشی اگـر چـه دشمن جان ميپرستمت
شــــد ز غمت خانه ســودا دلــمدر طلبـت رفـت بـه هـر جـا دلـــم در طلــب زهــره رخ مــاه رومــی نگــرد جانــب بـــالا دلــــم فــرش غمش گشتم و آخر ز بخـترفت بر این سقـف مصفا دلـــم آه کـــه امــروز دلـــم را چـه شــددوش چـه گفته است کسی با دلــم از طلــب گـوهـر گـویـای عشــقمــــو ج زنـد مــوج چـو دریـا دلــم روز شـد و چـادر شـب مـی درددر پــی آن عیــش و تمـاشـا دلــم از دل تـو در دل مـن نکتــههـاستـآه چـه ره اسـت از دل تو تا دلــم
گـر نکنـی بـر دل مــن رحمتـیوای دلــم وای دلــم وا دلـــــم
ای تبـریـز از هـوس شمـس دیـنچنــد رود سـوی ثــریــا دلـــــم
شاعر »» مولانا
از خــرمـن هستـی پــرکاهـی نگرفتیــــــم بــرگــردن دل بــار گنـــــاهـی نگــرفتیــــم
جـان ریختـــه شـد بـر تـو آمیختـه شـد بـا تــو چـون بـوی تـو دارد جـان جـان را هِلــه بنــوازم
هـر خـون کـه ز مـن روید با خاک تو می گویـد بـا مهــر تـو همــرنگـم بـا عشـق تـو انبــــازم
در خانـه آب و گل بـی تـوست خراب این دل یــا خـانـه درآ جـانــا یــا خـانــه بپــــــــردازم
شـاعـر » مـولانـا
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط نسیمه
|
About Weblog
نام نسیـمه : شاعـر نیستم اما با شعر زندگی می کنم و شـاعران خوب را دوسـت دارم. این روزنـه را به روی دوستـان، برای رهاـیی از حصار تنهایـی لحظـه های دلتنگـی ام کشـوده ام...
خـــــــــــدا وندا (ج)
بــا تـو سخـن مـی گوـــیم
میدانی پس از عشق زیباترین احساس من چیست؟
آن گاه که چشمانم را میبندم
و پرنده خیالم را پرواز میدهم
ودر دشتی به فراخی همه هستی
دنبال آهوی زیبایی میگردم که جانم را شیفته است
و آن گاه که احساسم لبریز از وجود تو میشود
و آرام و بی صدا
دوباره با تو سخن می گویم
از این اشتیاق
از این جادوی جاوید
از این آتش سوزان
که عشق مینامم
با تو نجوا میکنم
نجوا با نگاری بی همتا
نگاری که ازو آتش بر جانم افتاده
و در آینه نگاهم
چشمان آسمانیاش حک شده
و غمی شیرین و ناب
در جانم انگیخته
و پهنه قلبم
از تابش مهر او
درخشان بسان خورشید گشته
با تو سخن میگویم
با تو که عشقت
چون پیچکی
بر شاخه سبز وجودم پیچیده
و دریای مهرت
کویر تشنه دلم را آباد کرده
و باران تند محبتت
جانم را آباد کرده
با تو سخن میگویم
با تو ای محبوب من
که برای دیدن چشمان خیال انگیزت چشم میبندم
و برای سخن گفتن با تو کلمات را در رود سکوت میشویم
و چون لبخندت را مجسم مینمایم
و نسیم جانپرورت بر دشت وجودم بذر گلهای بهاری میپاشد
جانم پا به پای بهار جوان میشود
و روحم چون پرستوی کوچک مهاجر اوج میگیرد
و اندیشهام چون شاهین بلند پرواز، در بلندای آسمان گم میشود